تبليغاتX

 

ღღღفقط برای عشق خودم ღღღ
ღღاین وبلاگ فقط و فقط برای تنها امید زنده بودنم (( آرزو )) ساخته شده است ღღ

روزت مبارک عشقم

2روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که اصلا زندگي نکرده است !
تقويمش پر شده بود و تنها 2روز خط نخورده باقي مانده بود.
پريشان شد و اشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
التماس و در خواست کرد اما خدا سکوت کرد !
به پرو پاي فرشته ها پيچيد اما باز هم خدا سکوت کرد!
فرياد زد و جارو جنجال براه انداخت... !
اما باز هم خدا سکوت کرد!
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد....
وخدا سکوتش را شکست و گفت:بنده من !
يک روز ديگر هم رفت و تو تمام روز را با بدو بيراه گفتن و جارو جنجال از دست دادي!تنها يک روز ديگر باقي مانده است....بيا اين يک روزت را زندگي کن.
او با گريه گفت:اما با يک روز چکار مي توان کرد؟
خداوند فرمود :انکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم بکارش نمي ايد
 
 
 
 

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم

 

اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم

 

تو رو خدا صدام نـکن خوابتوداشتم مي ديدم

 

دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري

 

هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري

 

ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري

 

چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري

 

بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري

 

تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير

 

تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير

 

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديدم

 

اطلسي هاي عاشقــو از گل لبهــات مي چيدم

 

قلب من تو هستی

  عشق من تو هستی

 روح من تو هستی

 من به تو مثل انسان به هوا  نیاز دارم 

 بی تو  مرگ بهترین هدیه برای من خواهد بود  

          

خانوم خوشگلم روزت مبارک

می دونم که تو بهترین مادر خواهی بودو

بهترین همسر برای من

روزت مبارک

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 16:47 توسط ღღღعلیღღღبرایღღღآرزو |

دوستت دارم عشقم

 

 

عاشقانه همراه من گام بردار  

براي رسيدن به آرزوهامان ياري ام كن

 

  با آهنگ عشقمان با من برقص


 

به یاد قدیما:یادته ارزو برام میخوندی  

سلام عزیز مهربون

اجازه هست بشم فدات ؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات ؟

شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟

اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم ؟

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم ؟

اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟

خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی

اجازه هست خیال کنم بازم میایی می بینمت

 

نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 16:31 توسط ღღღعلیღღღبرایღღღآرزو |

دوستت دارم .... ای اولینم ... ای آخرینم

  

شقايق گفت : با خنده نه بيمارم ، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت
اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي بمان اي گل
ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي

 

و نام من شقايق شد ، گل هميشه عاشق شد

 

 

S

 

زندگی در گذر است

                             زندگی می گذرد

                                                           زندگی...

امروز...

امروز می آید امروز می رود و امروزی دگر می آید امروز برای تو می نویسم

بدان که هر روز برای تو می نویسم چون هر روز امروز است

زندگی می آید امروز ها می روند و بدان من فقط با یاد تو زنده ام

                                       لحظه ها پر از زمزمه های عشق

زیبای من کنارم بیا که بی تو می میرم              

                                        یادت را از لحظه هایم نگیر

           که تنها امید زنده بودن من است

 

 

 

حاشا نکن عشقت رو از چشم تو پیداست
چشمان تو لبریز از عشق و تمناست
این لحظه ها شاید دگر هرگز نیاید
عمر منه دیوانه تا فردا نپاید
آیینه ی چشمان تو میگوید از عشق
روی لب شیرین تو اما و شاید
من تک درخت صحرای دورم
خورشید من محتاج نورم
تو میتوانی تا مثل باران بر من بباری عشق من، تا من بمانم
همچون پرستو، تو ای مسافر در سایه ی عشقم بمان، من سایبانم
تن خسته ای لبریز خواهش، در حسرت دست نوازش
یا زندگی بر من ببخش و، یا ریشه ام سوزان به آتش
من عاشقم، عاشق ترینم، عاشق ترین مرد زمینم
در چشم من خود را ببین، حرفی بزن ای نازنینم،

ای اولینم،

ای آخرینم

دوستت    دارم

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 17:23 توسط ღღღعلیღღღبرایღღღآرزو |

روزهای بی تو ...

   
ستاره باز چشمک زنون      باشعر من گریه میکرد
صدای پرواز نسیم        با آه من ناله میکرد
صدای تنهایی من            میخواد بازم تو بمونی
میخواد بازم تو بیایی     با دل من تو بخونی 
 
آوازه این شب پره ها         نور چراغه کهنمون
پنجره های خونمون      میگن بازم پیشم بمون
 
 
بمون پیشم بمون که بی تو من یه شاخه شکسته ام
تویی تو بارونه تو بارونه امید رو ریشه های خسته ام
 
 
 
بمون پیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 
 

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد؛
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؛
ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد؛
 گلويم سوتکي باشد بدست طفلکي گستاخ و بازيگوش؛
و او يکريز و پي در پي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد؛
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد؛
بدين سان بشکند دائم ؛
سکوت مرگبارم را...

مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد و در

تابوتي بگذاريد از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهايم را بر روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست

داشتم کسي را در آغوش بگيرم چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانند

هميشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد...

تو روزي با غمي سنگين از شهر من خواهي رفت .
و من اندر ميان خاطرات خويش به ياد عشق پاکت گريه خواهم کرد .
و در عمق افق فرياد خواهم زد :
که اي عاشق ترين عاشق فراموشم نکن هرگز که من هرگز فراموشت نخواهم کرد ...
 

فراموشت نخواهم کرد...

 

عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني
سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني
از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني
اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني
لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني
تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني
هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني
عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني
تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني
زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني
قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني
از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي

گرید و سوزد و افروزد

اي عشق من باور کن که بدون تو حتي يک لحظه نيز نميتوانم نفس بکشم و زندگي کنم....

 

اي عشق من زندگي بدون تو برايم هيچ مفهومي ندارد ، زندگي برايم بي تو

 

ديگر به معناي زنده بودن نيست به معناي مرگ است...

 

اين حرفهايم احساسي نيست ، اين کلام قلبي من است آري عزيزم بدون تو هرگز!

 

بدون تو ، زندگي نيز بدون من است ، و ديگر هيچ نامي از من در اين دنيا نيست!

 

عزيزم اينها شعار نيست ،

 

اينها شعر و کلمات عاشقانه نيست! اينها همه يک حقيقت است...

 

حقيقتي که سالها به آن انديشيده ام تا به آن پي برده ام...

 

با اينکه حقيقت تلخي است ، اما چاره اي جز باور آن نيست!

 

باور کردنش سخت است ، اما امتحان آن مجاني است....

 

عزيزم بدون تو هرگز! هرگز راهي براي زنده ماندن نيست!

 

تو نفس مني ، تو هواي بودن مني ، تو اميد مني ....

 

گر نفسي و هوايي در اين دنيا برايم نباشد ديگر اميدي براي زندگي نيست!

 

 

عزيزم اين شعار نيست ،

 

اين تنها راهي است که براي زنده بودنم در اين دنيا مانده است.....

 

راهي که تو باشي ، عشق و محبت تو باشد که با هواي انها زنده بمانم....

 

راهي که تنها تو همسفر آن باشي ، و تا پايان جاده دستانت را از دستان من رها نکني!

 

با بودن تو زنده خواهم بود ، و با تو نيز از اين دنيا خواهم رفت....

 

عزيزم اين شعار عاشقي نيست ، اين قصه و افسانه نيست ،

 

اين کلام حقيقت تلخ قلب عاشقم هست : بدون تو ديگر مجالي براي زندگي نيست!

 

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 21:30 توسط ღღღعلیღღღبرایღღღآرزو |

دنیا رو بی تو نمیخوام ...

                  

نمی خوام چشمامو رو هم بذارم فرصت نگاه تو خیلی کمه
 
عمر من به خواستنت نمی رسه همین امشب وقت از تو گفتنه
 
دردامو حوصله کن غزل غزل واسه موندن مرگمو بهونه کن
 
وقتی شعرامو به آتیش می کشی خون بهای این دل دیوونه کن
 
نمی خوام چشمامو رو هم بذارم نکنه اسم تو رو کم بیارم
 
آخه نقره داغ روزگارمی من پاپتی فقط تو رو دارم
 
کی مثل تو منو باور می کنه با منو هق هق دل سر می کنه
 
واسه جشن همه گریه های من گل تنهاییش رو پر پر می کنه
 
کی مثل تو منو باور می کنه با من چله نشین سر می کنه
 
کی مثل تو پای حرفام می شینه شعر دیوونگی از بر می کنه
 
نمی خوام زخمامو مرحم بذارم نکنه پیش چشات کم بیارم
 
من یه عمره با غمت زار می زنم من که از عاشقی ترسی ندارم

گاه آرزو می کنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری…ومن باشی، دلت ، دل

من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت برای

من باشد…


آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری می کنم…!


آنگاه خواهی دید چقدر شبها  و روزها از دوری تو اشک می ریزم…


آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم…


و احساس خواهی کرد عشقی را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده

است!…


کاش این آرزو تبدیل به حقیقت می شد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی


باور داشته باشی که دوستت دارم…باور داشته باشی که عاشق تو هستم!…

 تو را در درون چشمهایم می گذارم

                                                                       پلکهایم را می بندم !

                   تمام شب . . .

                                              رویای تو . . .

                                                                       خوابم را کوتاه می کند . . .       

                       و صبح . . .

                                               صبح گونه های زیبای تو خیس است ...

آری این  آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من دگر به پایان نمی اندیشم

که همین دوست داشتن برایم زیــبـــــــــاســــــــــــــــت

*** دوستـــــــــــــت دارم عشقم ***

   

دوستت می دارم

                     اما نمی توانی مرا در بند کنی

                                                      همچنان که آبشار نتوانست

                                                                            همچنان که درياچه ها نتوانستند

                                                                                                                   و بندآب نتوانست

       پس مرا دوست بدار

                                   آنچنان که هستم

                                                           و در به بند کشيدن روح و نگاه من

                                                                                                               مکوش!

       و مرا بپذير انچنان که هستم

                                    بدان سان که دريا می پذيرد

                                                            همه نهرها را که همواره به سوی او خيزانند

                                                                                                                   و دل در او ريزانند

          مرا بپذير

                       به سان آبشارها، بندآبها، درياچه ها

                                                            و بدان که چگونه راهم را

                                                                               به سوی پذيرش بی نهايت می يابم...

عشق نميپرسه که تو کي هستي؟ ........فقط ميگه که تو مال من هستي

عشق نميپرسه که اهل کجايي؟...........فقط ميگه که تو قلب من هستي

عشق نميپرسه که تو چيکار ميکني؟.......فقط ميگه باعث بشي قلبم به ضربان بيافته

عشق نميپرسه چرا دور هستي؟..........فقط ميگه هميشه با من هستي

عشق نميپرسه که دوستم داري؟...........فقط ميگه...

 عاشقانه دوستت دارم

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 20:51 توسط ღღღعلیღღღبرایღღღآرزو |

Some Say Lov3

      

Some say love it is a river
that drowns the tender reed
Some say love it is a razer
that leaves your soul to bleed

Some say love it is a hunger
an endless aching need
I say love it is a flower
and you it's only seed

It's the heart afraid of breaking
that never learns to dance
It's the dream afraid of waking that never takes the chance
It's the one who won't be taken
who cannot seem to give
and the soul afraid of dyin gthat never learns to live

When the night has been too lonely
and the road has been too long
and you think that love is only
for the lucky and the strong
Just remember in the winter far beneath the bitter snows
lies the seed
that with the sun's love
in the spring
becomes the rose

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 15:32 توسط ღღღعلیღღღبرایღღღآرزو |